تبليغاتX
دل نوشته هاي بي سر و ته

دل نوشته هاي بي سر و ته

حرفي اگر براي گفتن بود ديوارها سكوت نمي‌كردند

 

چند دقيقه اي بيشتر نگذشته كه اين كتاب رو تموم كردم . دل درد اين دفعه موثر واقع شد . اونقدر دلم درد ميكرد كه توان هيچ كاري رو نداشتم و رو تختم دراز كشيده بودم . كتاب درسي كه نميشد بخونم با اين حالم ، اين كتاب رو از قفسه برداشتم و شروع كردم به خوندن .

در عرض سه ساعت تمومش كردم .

هنوز تو بهت اخر داستانم ‌. چه طور ارزوها يكي بعد از ديگري كمرنگ شدن ،‌ گاهي اوقات اونقدر براي دونستن چيزي بي تابي ميكنيم و اصرار داريم كه حد و اندازه نداره ولي وقتي با واقعيت روبرو شديم ، ميبينيم چندان هم جالب نبوده و اي كاش اينقدر دنبالش نميرفتيم .

شخصيت داستان اين همه دنبال اين بود كه بفهمه ولي نعمتش كيه و وقتي فهميد ديد آنچنان هم از دونستن موضوع   خوشحال نيست. حداقل وقتي اون رو نميشناخت هر طور كه دوست داشت اون رو تصور ميكرد ولي حالا مجبور بود اون رو همون طور كه هست بپذيره ...

اوج داستان به نظر من يكي اونجايي بود كه ولي نعمت خودش رو شناخت و يكي اخر داستان كه بيدي و جو رو با هم ديد

ارزوها نبايد به قيمت پا گذاشتن روي احساسات ديگران و گذشته خود فرد باشه

دنبال ارزوها بايد رفت ،‌ولي حد و حدودي هم بايد براشون قائل شد

هر كسي دوست داره جاودانه بشه و اين موضوع به اين ربطي نداره كه با ايمان باشي يا نه ،‌البته غير مستقيم به اون جهان ايمان دارن و دوست دارن كه بعد از مرگ از ياد نرن .

يكي از شخصيت هاي داستان هم همينطور ،‌با اون شرايطي كه داشت كار خاصي از دستش بر نميومد ، ولي ديد با اون ثروتي كه داره حداقل ميتونه يه ادم رو تربيت كنه و كمكش كنه براي كسب علم و همين كار رو هم كرد ...


اين كتاب رو قبل از اينكه برادرم بهم معرفي كنه ، پدرم بهم گفته بود و يه كم برام عجيب بود كه پدرم اين كتاب رو خونده باشه . ميدونستم نويسنده هاي معروف رو ميشناسه ولي اين كه خونده باشه برام يه كم عجيب بود .

نويسنده معروف "چارلز ديكنز " اين كتاب رو به رشته تحرير در اورده .. ترجمه هاي گوناگوني از اين كتاب وجود داره ، البته همه اين ها متن كوتاه شده هستش ،  ولي فكر كنم بهترين ترجمه مال اقاي ابراهيم يونسي باشه ...

خوبي داستان اين بود كه خيلي وارد جزئيات خسته كننده نشده بود ، ولي اتفافات پيچيده و مرتبط به هم داستان يه كمي اغراق اميز بود ...

كتاب حجم وقيمت زيادي نداره و خيلي زمان نميبره براي خوندنش .

اين كتابي كه من خوندم ،‌ ناشرش "شركت انتشارات علمي و فرهنگي " و مترجمش " فرح دواچي " بود .


زمستان 89

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 16:5 توسط عاطفه | |

يه سري افراد هم هستن  كه در مقابل  يه انتقاد يا دعواي كوچولو اشكشون سرازير ميشه ، اينجور ادما بايد مهارت هايي براي كنترل اين حالت ياد بگيرن چون گريه كردن زياد و بي جا نشونه ضعف و درماندگيه و باعث ميشه جايگاه اجتماعي يا فردي دچار تزلزل بشه .

 

خيلي ها هستن كه به طور طبيعي يا اكتسابي جلوي گريه كردنشون رو مي گيرن ( اكثرا اقايون ) در حاليكه نميدونن با اين كارشون يه جورايي دارن هيجاناتشون رو سركوب مي‌كنن كه اين هيجانات انباشته ميشه و به مرور زمان به يه فرد خشمگين و عصبي تبديل مي‌شن .

 

جالبه بدونين حيوانات هم گريه مي‌كنن ( البته نه همشون ) مثلا بچه فيل ، گوريل ( خدائيش براش زشته ) گربه ،‌ سگ و موش ،‌ كه اينا رو با تحقيقات بهش رسيدن .

البته اين گريه نكردن آقايون گاهي اوقات نشون از اين هست كه احساسي ندارن ،‌ زياد بهشون خرده نگيريم .

ديگه اينكه ، گريه هميشه براي ابراز ناراحتي نيست . گاهي اوقات يه خبر خوب هم كه مي‌شنويم اشك توي چشمامون جمع مي‌شه . بهتره بگيم گريه نشونه اي از تخليه هيجانات دروني انسان هاست .

شاعر ميگه : گريه كن گريه قشنگه ....

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 18:25 توسط عاطفه | |

گريه نكن ،‌ تو ديگه مرد شدي ،‌ زشته ! گريه مال دختراست

اين جمله رو خيلي شنيدين ،‌ مهم نيست كه گوينده اش كي باشه ،‌ مخاطب جنس مذكره ،  حالا تو هر سني باشه فرقي نميكنه .

خب چرا عوام فكر ميكنن گريه فقط براي دختراست ؟ يا اينكه بهتر بگم ،‌اون رو عاملي براي لوس بودن طرف ميدونن .

هم از نظر فيزيولوژي و هم روانشناسي تحقيقات زيادي روي اشك و اثرات اشك صورت گرفته و هنوزم ادامه داره و به اين نتيجه رسيدن كه گريه ،‌ براي بدن لازم هست !!!

 

چشم در حالت طبيعي به مرطوب شدن احتياج داره ،‌وقتي هم چشم خشك ميشه ،  غشاي بيروني اون شروع به تخريب شدن و ويران شدن ميكنه . در حاليكه اشك چشم ها رو در برابر مرگ محافظت ميكنه و شستشو ميده .

همچنين در مغز ما گذرگاه ها و شبكه هاي عصبي وجود داره كه وقتي احساساتي ميشيم اين غده هاي اشكي فعال ميشن ، پس وقتي اشك ميريزيم يه جورايي نشون ميده كه عملكرد عصب شناسيمون سالم هستش .

به طور متوسط ادما وقتي گريه ميكنن كه يا از لحاظ فيزيكي يا رواني اسيب ديده باشن و با گريه كردن يه جورايي با زبون بي زبوني درخواست همدردي و كمك دارن .

البته وجود داره ادمايي كه نمايشي گريه ميكنن براي اينكه حس ترحم ديگران رو بر انگيخته كنن ‌،‌اين ادما كلا مشكل دارن و مورد بحث ما نيستن  ( هزار و يك جور بيماري دارن از كمبود توجه بگير تا حس ساديسم ( ازار دادن ديگران ))

 

 

ادامه دارد ...

 

 

 

نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 12:57 توسط عاطفه | |

هوا سرد بود ،‌ يه پسر بچه ي ۷،‌ ۸ ساله ي بازيگوش جلوي من بود و از مامانش عقب تر راه ميرفت .

بهش ميخورد كلاس اول باشه و سرش رو هم تراشيده بودن و كچل بود .

يه كاپشن كلاه دار هم تنش بود ولي از بس بازيگوشي ميكرد كلاهش از سرش افتاده بود .

مامانش برگشت ديد پسرش كلاه كاپشن  رو سرش نيست .

يكي محكم زد پشت كله اش ( كه يه صداي باحالي ام داد ) و بعدشم گفت : خب عزيز مامان ،‌قربونت برم هوا سرده ،‌كلاه سرت نميكني ،‌سرما ميخوري ...

 

 

زمستان ۸۹

نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 1:14 توسط عاطفه | |

نميدونم منم اينجوريم ،‌ همه اينجورين ،‌يا اينكه فقط خانوما اينجورين . از بزرگ شدنم خوشحال نيستم .

امروز به اين نتيجه رسيدم كه ما در اصل جشن به دنيا اومدنمون رو نميگيريم ،  جشن نزديك شدن به مرگ رو ميگيريم .

خداوكيلي يه پيرمرد ۸۰ ساله كه تولد ميگيره و خوشحاله ،‌خوشحاله از اينكه ديگه ۲۰ سالش نيست و ۸۰ سالشه ؟

امروز جمعه بود ، عصرهاي جمعه هم كه كلا دلگيره .

صبحم كه ازمون داشتم ولي چون حالم بد بود زودتر برگه رو دادم .

امسال خلوت ترين و سوت و كور ترين جشن تولدمه ‌،البته اس ام اس دوستام هستش كه كمي بهم دلگرمي ميده .

قشنگ ترين و هيجان انگيز ترين بخش جشن تولد ،  كادوهاست .

اولين كادو رو زن داداش بهم داد و دوميش رو داداش ،‌ توي كادو دادن ديگه زندگي مشترك و كادو مشترك معني نداره .

سال قبل كه گراش بودم ،‌خيلي اتفاقي ۴ روز قبل از تولدم جور شد بيام زادگاهم و سورپرايز داداشم اين بود كه روز تولدم من رو برد همون زايشگاهي كه به دنيا اومدم،‌البته بعدش شام دادم و كلي ضرر كردم .

هر روز يه آغاز دوباره اي هست براي يه زندگي قشنگ تر . تولد بهونست .

روز تولد يه بهونست كه بهت بگه حواست به روز و لحظه هات بيشتر باشه ،‌اونا هستن كه زندگيت رو ميسازن نه سن و سال .

سن و سال فقط به درد شناسنامه و كاراي اداري ميخوره .

يك سال بزرگتر شدم . يك سال پر از انديشه و تجربه و خاطرات خوب و بد ...

 

 

اينم كيك تولدم هست،‌ تولدي كه ده روز بعد از روز واقعيش توي گراش گرفتم .

كيك رو خودم درست كردم .

همون طور كه ميدونين ،  سن و سال يه خانوم رو نبايد ازش پرسيد.

 

بهمن ۸۹

نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت 0:49 توسط عاطفه | |

وقتي هنوز عاشق يكي ديگه هستي ،‌ درست نيست كه به خاطر حرف مردم بري با يكي ديگه ازدواج كني به اميد اينكه بالاخره يه روزي عاشقش بشي ( نميگم كه اصلا امكان نداره )

ولي تا حالا زندگي هايي رو كه ديدم  اينجوري شروع شده پايان خوبي نداشته . شايد به طلاق رسمي منجر نشه ولي زندگي هاشون اون طراوت و عشقي رو كه بايد داشته باشه نداره .

زندگي ميكنن فقط در كنار هم نه براي هم ...

وقتي از خودت خبر داري كه نميتوني فراموشش كني و نميتوي هم بهش برسي ،‌ ازدواج نكن ،‌ سنت پيامبر رو كه در هر شرايطي نبايد به جا اورد .

اين مطالبي كه با اين عنوان نوشتم بازتاب زياد داشت و اكثرا موافق نبودن ولي خب من كار خودم رو انجام ميدم . اكثرا ميگفتن تو كه هنوز ازدواج نكردي از هيچي خبر نداري اين چرت و پرتا چيه مينويسي ،‌ حتما ادم بايد با اين جور چيزا مواجهه بشه تا بفهمه چقدر نادون بوده ؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 13:7 توسط عاطفه | |

یکی دیگه از علت هاش هم این میتونه باشه که ، خانم / اقا وقتی از پیشینه همسرش خبر دار میشه خونش به جوش میاد .

قبول دارم هر کسی ممکنه قبل از ازدواج خطاهایی ازش سر بزنه ، اگه واقعا درست شدی که خیلی هم خوب ، اگه میدونی اشتباهت یه جوری بوده که هیچکس خبر نداره و محاله که به گوش همسرت برسه و واقعا پشیمون شدی و توبه کردی و دیگه سراغش نمیری لازم نیست بیخودی به همسرت بگی و زندگیت رو خراب کنی و خاطر خودت و همسرت رو به هم بریزی .

ولی اگه احتمال میدی در اینده نزدیک به گوشش برسه ، جرئت و جسارت به خرج بده و بگو چه اشتباهی مرتکب شدی و الانم واقعا پشیمون هستی . مرگ یه بار شیونم یه بار .

(اینجوری بهترم هست و یه جورایی طرف مقابلت رو محک میزنی که ببینم چقدر گذشت داره)

 و اما اگه از اشتباهت پشیمون نشدی ، دلیلی نداره به خاطر حرف مردم ازدواج کنی و یکی دیگه رو بدبخت کنی که در هر صورت اون ضربه میخوره نه تو

و در اینجا واقعا طلاق حقه

ادامه دارد ...

نوشته شده در سه شنبه 11 مرداد1390ساعت 11:50 توسط عاطفه | |

میگن چرا زندگی ها  امروزه اینجوری شده ، چرا آمار طلاق رفته بالا ؟

خب چرا نره ؟

با این وضع انتخاب همسر و آگاهی در مورد این رویداد مهم زندگی .

اگر چه بعضی از این طلاقا واقعا جاش نبوده  و میشد با حرف زدن و یا مراجعه به روانشناس مشکلشون رو حل کنن.

خانم یا آقایی که یه مشکل یا یه صفتی (که خوشایند دیگران نیست ) داری و ازشم خبرداری ، چرا قبل از ازدواج به این فکر نمیکنی که اول بری مشکلت رو حل کنی و بعد به فکر ازدواج بیفتی .

یا حداقلش از اول به طرف مقابلت بگو ، از اول صداقت داشته باش.

صفت هایی مثل پرخاشگری ، وسواس، بد اخلاقی ، تعصبات بی جا و ...

اینجوری هم خودت رو اذیت میکنی و هم طرف مقابلت رو .

البته گاهی اوقات هم خود فرد مثلا اقا ، میگه که من بد اخلاق هستما ولی دختر خانم از بس عاشقش شده با خودش میگه اشکال نداره وقتی با هم ازدواج کردیم عوضش میکنم .

عوضش میکنم ، همین جمله کار خیلی ها رو خراب کرده ، فردی که  18 ،  20 یا 25 سال با این طرز تفکر بزرگ شده و این رفتار توش تثبیت شده چه جوری میخوایی عوضش کنی ؟

نمیگم غیر ممکنه ، ولی اگه صبر داری بفرما ، از طرفی اون خودشم باید بخواد که عوض بشه  وگرنه تو 10 سال هم صبر کن ، همین اش و همین کاسه .

ادامه دارد . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 12:28 توسط عاطفه | |

فقط یه اس ام اس ساده بود ، نوشته بود هدفت از زندگی چیه  و چقدر بهش رسیدی ؟  شما هم همین الان جواب بدین .

اگه  کس دیگه ای جای این ارسال کننده اس ام اس بود عمرا اگه اینقدر راحت حرف دلم رو بهش میگفتم  و یا شایدم سر کارش میزاشتم .

جوابش رو دادم : درس و ارامش که هنوز به هیچکدومشم نرسیدم ...

و تو دلم گفتم موقعی به ارامش میرسم که از لحاظ درسی به اون جایگاهی که میخوام برسم ، و چقدر ساده ارامشمون رو به اینده موکول میکنیم .

زنده هستیم ولی زندگی نمیکنیم ، البته من تا حدی ادم شدم.

اگه حتی وسط درس خوندنم باشه ، لحظه دیدن راه رفتن یه بچه رو از دست نمیدم ، دلیلی نداره اون قدر تند برم که گلای به این قشنگی رو نبینم ، دیرتر میرسم خونه ، چیزی عوض نمیشه ...

 

 

وقتی اس ام اس رو فرستادم واقعا یه لحظه صورتم خیس اشک شد ، تو این مدت چی به دست اورده بودم؟  البته سفرهام  ، این گذر عمر باعث رشد و بزرگ شدن من شده بود  ولی هنوزم یه خلایی حس میکردم .

هجوم فته های اسمانی         مرا اموخت علم زندگانی

دنیا به خواست ما که نمیچرخه .

خیلی برای اون چیزی که میخواستم تلاش کردم ، جنگیدم ، البته هنوز سرنوشت معلوم نیست و همین مرموزیش شیرینه .

این جمع و تفریق و معادله و گرامر و ... مهارت زندگی رو به ادم یاد نمیده . تو این ، ادم باید دنبال چیز دیگه ای باشه .

اینا شاید وسیله ی اسایش ما رو تامین کنن ولی هیچوقت ارامش رو به ما نمیدن .

برو دنبال علاقت  ، فقط نزار زندگیت به روزمرگی کشیده بشه ، از زندگیت لذت ببر ، به معنای کامل .

نه اینکه اخرش بشی مثل این هزار تا ادمای دور و برت که یا هدفی ندارن یا بهش نرسیدن ...

 

پاييز ۸۹

نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 15:36 توسط عاطفه | |

بی هدف در امتداد خیابون میرفتم

خلاف ماشینا ، این همه ماشین کجا میخواستن برن ، خسته نمیشن . . . !

باز هجوم فکرای آزار دهنده ، باز یه قطره اشک چکید و گفتم :حلالش نمیکنم .

داشتم جلومو نگاه میکردم ولی هیچی نمیدیدم ، چراغ سبز ، زرد ، قرمز میشد ولی چرا نمیگذشت ؟ چرا زمان حرکت نمیکرد؟

ندیدن دلیل بر نبودن نیست .

داشتم قدم هامو میشمردم ، مثل بچه ای که از راه رفتنش ذوق میکنه .

وقتی مقصدی نباشه چه سود از راه رفتن ! گاهی وقتا هم مقصدی هست ولی پایی نیست .

آدما بی تفاوت از کنارت رد میشن و سرگرم کارای خودشونن و چه لذتی داره این بی تفاوتی . . .

 

پاییز ۸۹

نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 11:13 توسط عاطفه | |

Design By : Night Melody